صفحه ها
دسته
وبلاگ من در بلاگفا
عکس من
وبلاگهاي دوستان
ورودي هاي پنجره اميد
معرفي وب سايت هاي پرطرفدار
سايتهاي دوستان
لينك هاي دسترسي سريع
مطالب من در ثبت مطالب روزانه
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 552283
تعداد نوشته ها : 1492
تعداد نظرات : 394
Rss
طراح قالب
مهدي يوسفي
سوار ماشین بودم و از کنار جمعیّتى مى گذشتم که جنازه اى را تشییع مى کردند. گفتم : این مرحوم کیست ؟ کمالى را برایش تعریف کردند که مرا به خضوع واداشت .
از ماشین پیاده شده و به تشییع کنندگان پیوستم . گفتند: ایشان هنرش این بود که خانه اى در مشهد خریده بود و به فقرایى که از تهران به زیارت امام رضا علیه السلام مى رفتند نامه مى داد که به منزل او بروند تا کرایه ندهند و اینگونه خودش را در زیارت على بن موسى الرضا علیهما السلام با دیگران سهیم مى کرد.

شنبه بیست و ششم 11 1387
در یکى از برنامه هاى پخش مستقیم رادیو شرکت کرده بودم . مردم تلفن مى زدند و من پاسخ مى گفتم .
خانمى سؤ ال کرد: ما در عروسى ها جشن بگیریم یا نه ؟ چون بعضى مى گویند: هیچى به هیچى . مهریه یک جلد کلام اللّه مجید و نیم کیلو نبات و خلاص . بعضى ها هم بریز و بپاش زیاد دارند.
گفتم : نظر اسلام این است که هرکس بقدر وسعش . لکن سرمایه داران نباید اسراف کنند و فقرا نباید بخاطر زندگى و مراسم ساده ، دست از ازدواج بردارند.

شنبه بیست و ششم 11 1387
پایان ماءموریت یکى از محافظینم رسیده بود، به او گفتم : مدّتى باهم بودیم ، اگر از من عیب و ایرادى دیدى بگو. گفت : در سفرى شخصى لیموترشى به شما داد، شما هم لیموترش را سوراخ کردى و هنگام حرکت مرتّب مِک مى زدى و من پشت فرمان مى لرزیدم . دو ساعت با این لیموترش جان مرا در آوردى . اى کاش لیموترش را مى خوردى یا نصفش را به من مى دادى .
شنبه بیست و ششم 11 1387
در منزل مهمان داشتم ، به آنان وعده داده بودم ساعت 6 خودم را مى رسانم ، ولى به دلیل مشکلات راه ساعت 5/6 رسیدم . مهمان پرسید: چرا دیر آمدى ؟ گفتم : در راه چنین و چنان شد. گفت : سؤ الى دارم ؛ گفتم : بفرمایید. گفت : اگر شما با مقام رهبرى ساعت 6 ملاقات داشتى چه مى کردى ؟
گفتم : سر دقیقه مى رسیدم . گفت : پس پیداست تو به من اهمیّت ندادى ، تو به من ظلم کرده اى . من و امام زمان علیه السلام از نظر حقوق اجتماعى مساوى هستیم ، قول ، قول است .
شرمنده شده و معذرت خواهى کردم .

شنبه بیست و ششم 11 1387
مهمانى به خانه ما آمده بود و من بچه مهمان را بوسیدم . دیدم دختربچّه خودم نگاه مى کند، او را هم بوسیدم . وقتى فرزندم را بوسیدم ، نگاهى به من کرد و گفت : بابا تو منو الکى بوسیدى ! دیدم عجب ! بچه فهمید من او را الکى بوسیدم ، کمى دَمَق شدم و چشمانم خیره شد، رفتم توى آشپزخانه . بچه جلو آمد و گفت : بابا! گفتم : بله ، گفت : دیدى چى بهت گفتم چشمات اینطورى شد! پیش خود گفتم :
چقدر بچه ها مى فهمند! آنها را دست کم نگیریم .

شنبه بیست و ششم 11 1387
براى سخنرانى به کارخانه اى رفته بودم . در آنجا کارگرى به من کتابى داد، معموًلا کتابى که مجّانى به انسان مى دهند، مورد بى توجّهى قرار مى گیرد، کتاب را آوردم منزل و کنارى گذاشتم . بعد از چند روز تصادفا نگاهى به کتاب انداختم ، دیدم اللّه اکبر عجب کتاب پرمطلبى است ! آنگاه یک برنامه تلویزیونى از آن کتاب که نوشته یکى از علماى مشهد بود تهیه کردم .
آرى ، گاهى یک کتاب عصاره عمر یک دانشمند است ، گاهى یک کادو درآمد ماهها زحمت یک کارگر است و گاهى یک سخن نتیجه و رمز پیروزى یا شکست یک انسان است .

شنبه بیست و ششم 11 1387
در زمان رژیم طاغوت ، پسر بچه فقیرى به من نامه نوشت که دلم مى خواهد کتاب قصه بخوانم ، امّا بابام پول ندارد. بنابراین تغذیه رایگانم را به بچه ها مى فروشم و پول آن را جمع مى کنم و براى شما مى فرستم ، لطفا شما برایم کتاب بفرستید، من کتاب را خیلى دوست دارم .
گاهى اوقات مى بینم امکانات هست ، ولى بهره بردارى صحیح نمى شود، امّا در مواردى على رغم نبود امکانات ، بهره بردارى خوبى مى شود، زیرا مدیر و برنامه هست .

شنبه بیست و ششم 11 1387
در هندوستان به بتخانه اى رفتم ، کلیددار بتخانه گفت : خدا الا ن خواب است . گفتم : تا کى مى خوابد؟ گفت : تا شش ساعت دیگر. خنده ام گرفت ، ولى مترجم گفت : لطفاً نخندید، ناراحت مى شوند.
بعد از بیدار شدن خدا، به دیدن او رفتیم . مجسمه اى بود که برگى در دهان داشت . این آیه بیادم آمد که
((
یَعْبُدُونَ مِنْ دُون الله ما لا یَضُّرُهُم وَلایَنْفَعْهُم ))(21) به جز خداوند چیزى را مى پرسند که نه نفعى براى آنان دارد و نه ضررى .
شنبه بیست و ششم 11 1387
مرا به مسجد بسیار شیکى در تهران که هزینه هنگفتى براى آن شده بود، دعوت کردند. دیدم یک مشت پیرمرد در مسجد هستند. گفتم : خدا قبول کند، امّا بهتر نبود بجاى این هزینه بسیار بالا، مسجد را ساده تر مى ساختید، امّا برنامه اى براى جذب نسل نو مى ریختید.
شنبه بیست و ششم 11 1387
به کشور کره شمالى رفته بودم . کشورى که آمریکا آن را با خاک یکسان کرده بود، امّا در مدّت کوتاهى به گونه اى کشور را بازسازى کرده اند که انسان متعجّب مى شود.
موفّقیت آنان بخاطر این بوده که زن ومرد، پیر وجوان همگى سه شیفته کار مى کردند. یعنى یک گروه 8 ساعت کار مى کردند و مى رفتند، گروه دوّم مى آمد و بعد گروه سوّم و اینگونه کشور خود را بازسازى کردند. هر ساعتى از شبانه روز که به خیابان مى آمدیم مردم مشغول کار بودند.

شنبه بیست و ششم 11 1387
ماه محرم در هند بودم . هند بیش از بیست میلیون شیعه دارد. در شهرى بودم که هفتاد هزار شیعه داشت و متاءسّفانه یک طلبه هم نبود. آنان گودالى درست کرده بودند که پر از آتش گداخته بود و با پاى برهنه و با نام حسین علیه السلام از روى آتش مى گذشتند. وقت خوردن غذا که رسید، یک نان آوردند به اندازه نان سنگک ، براى 40 نفر و عاشقان حسینى با لقمه اى نان متبرّک صبح تا شام عاشورا بر سر و سینه مى زدند. در حالى که در ایران در یک هیئت دهها دیگ غذا مى گذارند و چقدر حیف و میل مى شود.
شنبه بیست و ششم 11 1387
یکى از بازارى ها به من گفت : با توجّه به خدمات بازارى ها، چرا شما کمتر از آنها تجلیل مى کنید؟ گفتم : درست است که شما پشتوانه انقلاب بوده اید، امّا در جنگ این جوانها هستند که با خون خویش حرف اوّل را مى زنند. آنگاه مثالى زدم و گفتم : شکى نیست که هم حضرت خدیجه به اسلام خدمت کرده هم حضرت على اصغر، امّا شما تا به حال براى على اصغر بیشتر گریه کرده اى یا حضرت خدیجه ؟ حساب مال از خون جداست .
شنبه بیست و ششم 11 1387
در مسافرتم به شهرى ، در خوابگاه عمومى خوابیده بودم . هنگام سحر بیدارباش زدند و مردم را بیدار کردند. پتو را به سرم کشیدم . یکنفر آمد بالاى سر من و گفت : آقا بیدار شو! گفتم : من جزو کادر اینجا نیستم ، من مهمان هستم گفت : هرکى مى خواهى باش ، بیدار شو. گفتم : دیشب دیر خوابیده ام ، خسته هستم ، اجازه بدهید نیم ساعت بخوابم . گفت : نمى شود.
پتو را کنار زدم تا نگاهش به عمامه ام افتاد، گفت : آقاى قرائتى شما هستید؟! خیلى ببخشید! عذر مى خواهم !
گفتم : زنده باد روابط، مرگ بر ضوابط. چرا فرق مى گذارى ؟! اگر ضابطه چنین است ، روابط را حاکم نکن .

شنبه بیست و ششم 11 1387
در جبهه کارت شناسایى نداشتم . به اطمینان اینکه فرد شناخته شده اى هستم ، بدون کارت در هر پادگانى وارد مى شدم ؛ تا اینکه در یک پادگان یکى از بچه هاى بسیج گفت : نمى گذارم بروى داخل .
گفتند: ایشان آقاى قرائتى است . گفت : هرکه مى خواهد باشد؛ ما هم برگشتیم ، گفتیم : حتمًا در روستایى زندگى مى کند که برق نبوده و چون تلویزیون نداشته است مرا نمى شناسد. برگردیم تا از او بپرسیم .
پرسیدم : اهل کجائى ؟ گفت : فلان روستا. گفتم : برق و تلویزیون دارى ؟ گفت : نه .
گفتم من را مى شناسى ؟ گفت : نه . گفتم : امام خمینى را مى شناسى ؟ گفت : بله .
گفتم : امام را دیده اى ؟ گفت : نه . پرسیدم : عکس او را دیده اى ؟ گفت : بله .
گفتم : اگر امام الا ن به شما بگوید خودت را از هواپیما بینداز مى اندازى ؟ گفت : فورى مى اندازم . او گرچه امام را ندیده بود؛ ولى خداوند مهر امام را دردل او انداخته بود و وجود امام او را به راه انداخته بود.

شنبه بیست و ششم 11 1387
ایام نوروزى خدا توفیق داد در جبهه بودم ، خاطره زیبائى را درباره پدر دو شهید شنیدم که مى گفتند: وقتى پسر دوّمش را در قبر گذاشته اند، شهید خندیده است .
تلفن کرده و به ملاقات او رفتیم او مى گفت : که پسرم چهار سال در جبهه بود تا اینکه در عملیات والفجر 8 به شهادت رسید، دوستانش از زمان شهادت تا سردخانه و قبل از دفن عکس هایى از او گرفته بودند (و او عکس ها را به ما نشان داد) و ادامه داد: وقتى شهید را در قبر گذاشتیم ، دیدیم مى خندد این هم عکسش !
مدّتى گذشت ، وصیت نامه او را پیدا کردیم ، نوشته بود، آرزو دارم وقتى مرا در قبر گذاشتند بخندم !

شنبه بیست و ششم 11 1387
مردى آفریقایى که پى در پى بچه هایش مى مردند، آرزو داشت صاحب فرزندى شود، تا اینکه خداوند به او فرزندى داد. روزى که فرزندش به دنیا آمد اتّفاقاً رادیو را روشن کرد نام روح اللّه خمینى را شنید، گفت : نام بچه ام را روح اللّه خمینى گذاشتم . به لطف خدا، فرزند زنده ماند.
او پس از چندى همه مرغ و خروس هاى خانه را جمع کرده به سفارت ایران آورد و به سفیر گفت : مى خواهم اینها را براى امام خمینى هدیه بفرستم .

شنبه بیست و ششم 11 1387
در سفرى که به یکى از کشورهاى اسلامى داشتم ، جوانى به من گفت : ما در اینجا در مسجد فقط حق داریم اذان بگوئیم . اگر ممکن است دولت ایران از دولت ما بخواهد که اجازه دهند ما مسلمانان ، بیرون از مسجد هم اللّه اکبر بگوئیم ! و از من پرسید: راست است که در ایران در خیابان ها نمازجمعه مى خوانند؟ گفتم : بله . گفت : شما در نور هستید و ما در ظلمت .
شنبه بیست و ششم 11 1387
سرایدارى از شهر اصطهبانات به عنوان خدمه به حج آمده بود. به من گفت : شنیده ام اوّلین بارى که حاجیان خانه کعبه را مى بینند، سه دعاى مستجاب دارند. هنگامى که وارد مسجدالحرام شدم و چشمم به خانه کعبه افتاد، خیلى فکر کردم تا در بین دعاها چه دعایى را انتخاب کنم ، تا اینکه در دعاى اوّل گفتم : خدایا! من سرایدارى فقیر و عیالمند و داراى 9 فرزند هستم و حقوقم اندک است که مهمان تو هستم ، امّا دعایم سلامتى امام است . در دعاى دوّم گفتم : خدایا! خدایا! خمینى را نگهدار.
باز هرچه فکر کردم ، دعایى بالاتر از این دعا به فکرم نرسید، در دعاى سوّم نیز گفتم : خدایا! امام را نگهدار.

شنبه بیست و ششم 11 1387
در رمى جمرات ، باید هفت سنگ پرتاب کرد. من شش سنگ زده بودم و یک سنگ باقیمانده بود. در اثر ازدحام جمعیّت داشتم خفه مى شدم و یک سنگ مى خواستم . به هرکس گفتم : آقا! من قرائتى هستم ، یک سنگ به من بدهید من اینجا گیر افتاده ام . هیچ کس به من کمک نکرد.
بالاخره با دست خالى و با هزار زحمت برگشتم ، ولى چقدر خوشمزه و شیرین بود، چون احساس کردم تنظیم باد شده ام .

شنبه بیست و ششم 11 1387
در خیابان هاى مدینه قدم مى زدم که یکى از ایرانى ها نظرم را به خود جلب کرد.
او با یکى از کاسب هاى مدینه حرفش شده بود. بحث بر سر جنگ ایران و عراق بود. مرد کاسب مى گفت : قرآن مى گوید:
((
والصلح خیر)) حالا که صدام پیشنهاد صلح داده ، چرا شما صلح را نمى پذیرید؟ زائر ایرانى نمى توانست او را قانع کند.
زائران ایرانى نگاهشان که به من افتاد گفتند: آقاى قرائتى ! بیا جواب این آقا را بده .
من به یکى از ایرانى ها گفتم : یکى از طاقه هاى پارچه را بردار و فرار کن . او همین کار را کرد. صاحب مغازه خواست فریاد بزند، گفتم :
((
والصلح خیر))! خواست ایرانى را تعقیب کند گفتم : ((والصلح خیر))! گفت : پارچه ام را بردند. گفتم : حرف ما هم با صدام همین است . دزدى کرده و خسارت زده ، مى گوئیم جبران کند، بعد صلح کنیم . گفت : حالا فهمیدم .
شنبه بیست و ششم 11 1387
به دنبال فرصتى بودم که ضریح پیامبر صلّلى اللّه علیه و آله را ببوسم که یکى از وهابى ها گفت : این آهن است و فایده اى ندارد!
گفتم : ضریح پیامبر آهن است ولى آهنى که در جوار پیامبر صلّلى اللّه علیه و آله است ، اثر خاصى دارد. مگر شما قرآن را قبول ندارى ؟ قرآن مى گوید: پیراهن یوسف چشمان یعقوب را شفا داد. پیراهن یوسف پنبه اى بود، امّا چون در جوار یوسف بود شفا داد.

شنبه بیست و ششم 11 1387
یک سال مى خواستم به حج بروم ، با خود گفتم : امسال مى خواهم حجم حجى حساب شده باشد. لذا از یک هفته قبل شروع کردم به مطالعه آیات و روایات حج و بعد به سراغ حسابرسى مالى و وصیت نامه رفتم ، از دوستان و بستگان حلالیت طلبیده و براى اینکه حج مقبولى باشد، نیت کردم به نیابت از امام زمان علیه السلام به حج بروم . غسل توبه کردم ، غسل حج کردم و به خیال خودم حج شسته رفته اى را شروع کردم .
در پله هاى هواپیما ندایى مرا میخ کوب کرد؛ آقاى فلانى تو که قصدت را خالص کرده اى و به نیابت امام زمان علیه السلام راهى مکه هستى ، آیا اگر وظیفه ات انصراف از حج و اعزام به روستاى کوچکى در منطقه اى دور دست و حدیث گفتن براى عده اى محدود باشد، انجام وظیفه مى کنى ؟
دیدم دلم به سمت مکه است ، نه وظیفه . گفتم : خدایا! از تو متشکرم که در لحظه هاى حساس مرا به خودم مى شناسانى .

شنبه بیست و ششم 11 1387
کنار ضریح حضرت على بن موسى الرضا علیه السلام مشغول دعا بودم . حالى پیدا کرده بودم که کسى آمد و سلام کرد و گفت : آقاى قرائتى ! این پول را بده به یک فقیر.
گفتم : آقاجان خودت بده . گفت : دلم مى خواهد تو بدهى . گفتم : حال دعا را از ما نگیر، حالا فقیر از کجا پیدا کنم . خودت بده . او در حالى که اسکناس آبى رنگى را لوله کرده بود به من مى داد دوباره گفت : تو بده . آخر عصبانى شدم و گفتم : آقاجان ولم کن . بیست تومن به دست گرفتى و مزاحم شدى . گفت : حاج آقا! هزار تومانى است ، دلم مى خواهد شما به فقیرى بدهى .
وقتى گفت : هزار تومانى است ، شل شدم و گفتم : خوب ، اینجا مؤ سسه خیریه اى هست ممکن است به او بدهم . گفت : اختیار با شما. وقتى پول را داد و رفت ، من فکر کردم و بخودم گفتم : اگر براى خدا کار مى کنى ، چرا بین بیست تومانى و هزار تومانى فرق گذاشتى ؟! خیلى ناراحت شدم که عبادت من خالص ‍ نیست و قاطى دارد.

شنبه بیست و ششم 11 1387
قبل از انقلاب در سفرى که به کرمان داشتم وارد دبیرستانى شدم . بچه ها در حال بازى بودند و رئیس دبیرستان زنگ را به صدا در آورد و ورزش را تعطیل و بچه ها را براى سخنرانى من جمع کرد.
من هم گفتم : بسم اللّه الرّحمن الرّحیم . اسلام طرفدار ورزش است والسلام . این بود سخنرانى من ، بروید سراغ ورزش .
رئیس دبیرستان گفت : آقاى قرائتى شما مرا خراب کردى ! گفتم : تو خواستى مرا خراب کنى و بچه ها را از بازى شیرین جدا کنى وپاى سخن من بیاورى . آنان تا قیامت نگاهشان به هر آخوندى مى خورد مى گفتند: اینها ضد ورزش ‍ هستند. وبا این حرکت از آخوند یک قیافه ضد ورزش درست مى کردى .
بچه ها دور من جمع شدند و گفتند: عجب آقاى خوبى . پرسیدند شبها کجا سخنرانى دارید. من هم آدرس مسجدى که در آن برنامه داشتم را به بچه ها دادم . شب دیدم مسجد پر از جوان شد.

شنبه بیست و ششم 11 1387
در خانه به تماشاى تلویزیون نشسته بودم که فیلم اسیران ایرانى را نشان مى داد. خبرنگار بى حجاب سازمان ملل مى خواست با نوجوان کم سن و سال ایرانى مصاحبه کند. نوجوان شوشترى به او گفت :
اى زن ! به تو از فاطمه اینگونه خطاب است
ارزنده ترین زینت زن ، حفظ حجاب است
و به اوگفت : تا حجابت را درست نکنى ، من با تو مصاحبه نمى کنم . آن شب خیلى گریه کردم . باخود گفتم : آیا تبلیغ چند ساله من در تلویزیون با ارزش تر بوده یا تبلیغ چند دقیقه اى این نوجوان اسیر؟
شنبه بیست و ششم 11 1387
زمستان 57 بود و هوا بسیار سرد و نفت بسیار کم بود. شب عاشورا به مجلسى رفتم و خواستم روضه حضرت ابوالفضل را بخوانم ، با اینکه معمولا روضه نمى خوانم روضه را اینگونه بیان کردم و گفتم :
شما سالهاست که روضه ابوالفضل را شنیده اید، ابوالفضل دستهایش را زیر آب برد و خواست آب بنوشد، دید دیگران عطش بیشترى دارند، آب نخورد و به دیگران داد. شما هم که آمدى روضه ابوالفضل ، اگر نفت دارى و همسایه ها از سرما مى لرزند، نفت را در بخارى همسایه بریز.
مردم متحیّر بودند با این روضه من بخندند یا گریه کنند!
شنبه بیست و ششم 11 1387
در یکى از برنامه هاى تلویزیونى که موضوع بحثم نگاه بود، در حین بحث مَثَلى زدم که در طول هفته تلفن بارانم کردند؛ براى بیان این مطلب که نگاه به زن نامحرم اگر عمیق و ادامه دار باشد، حرام است و اگر گذرا و سطحى باشد، اشکالى ندارد و اینکه زیرنظر گرفتن یک زن و نگاه کردن به او حرام است ، امّا نگاه گذرا و سطحى به جمعى از زنان ، اشکال ندارد، این گونه مثال زدم که در خیابان یک ماشین هندوانه مى بینید، گاهى به مجموعه هندوانه ها نگاه مى کنید و گاهى یک هندوانه را زیرنظر مى گیرید.
در طول هفته تلفن هاى زیادى زدند که مگر خانم ها هندوانه هستند؟
در برنامه بعد سخنم را اصلاح کردم و جمع خانم ها را به گلستان گلى تشبیه کردم و در پایان گفتم :
در مَثَل ، مناقشه نیست .
شنبه بیست و ششم 11 1387
تازه وارد تلویزیون شده بودم و با اتوبوس از قم به تهران مى آمدم و برمى گشتم . روزى بعداز ضبط برنامه ، با اتوبوس به سمت قم در حرکت بودم . نزدیک بهشت زهرا که رسیدیم خواستم بگویم : براى شادى ارواح شهدا صلوات ، دیدم در شاءن من نیست و من حجة الاسلام و...
به خودم گفتم : بى انصاف ! تو خودت و تلویزیونت از شهدا است ، تکبّر نکن . بلند شدم و باز نشستم ، مسافران گفتند: آقا چته ؟ صندلیت میخ داره ؟ گفتم : نه . خودم گیر دارم !
بالاخره از بهشت زهرا گذشته بودیم که بلند شدم و گفتم : صلوات ختم کنید. آنجا بود که فهمیدم که علم و شخصیّت سبب تکبّر من شده است .

شنبه بیست و ششم 11 1387
خدا رحمت کند شهید مطهرى را. چون مرا مى شناخت و برنامه هاى مرا دیده بود، مرا به تلویزیون فرستاد. به سراغ رئیس وقت صدا و سیما رفتم . ایشان گفت : تلویزیون جاى آخوند نیست ، اینجا بازى نیست مسئله هنر است .
گفتم : احتمال نمى دهى که من معلّم هنرمندى باشم ؟ دستور داد مرا به اتاقى بردند که عدّه اى از هنرمندان نشسته بودند. گفتند: حرف حساب تو چیست ؟
گفتم : من یک معلّم هستم و مى خواهم درس بدهم ، از این لحظه تا دو ساعت مى توانم با حرف حق شما را چنان بخندانم که نتوانید لب هاى خود را جمع کنید.
ساعت گذاشتند و من برنامه بسیار شادى را اجرا کردم و بالاخره ورود من به تلویزیون مورد قبول آنان واقع شد.

شنبه بیست و ششم 11 1387
شخصى از جلوى من گذشت و سلام کرد، من جواب سلام او را دادم .
وقتى از کنار من گذشت از کسى پرسید: این همان آقاى قرائتى تلویزیون نیست ؟ دوستش گفت : چرا. برگشت و این دفعه محکم گفت : سلام علیکم . گفتم : سلام اوّلى ثواب داشت ، چون سلام دوّم به خاطر اینکه من در تلویزیون هستم و به خاطر شهرت من بود.

شنبه بیست و ششم 11 1387
X